رسانهها و فرهنگ توسعه
نويسنده: محمدحسين معززينيا
تاريخ انتشار: 1 ارديبهشت 1385
پذيرفتن تعابيري از قبيل «امپراتوري رسانهها»، «انفجار اطلاعات»، «دهکده جهاني»، «عصر ارتباطات»، «سپهر اطلاعاتي»... يا اغراقآميز و تحققناپذير پنداشتن آنها تغييري در حقيقت آنچه روي داده ايجاد نخواهد کرد؛ نسل امروز از کودک تازه متولد شده تا پير منزوي شده، تحت سيطرهي هولناک رسانههاي گروهي قرار دارد و تفکر و آموختهها و آداب و رسومش با اين غفلت فراگير رسانهاي تطبيق يافته است.
با فراگير شدن غيرقابل تصور رسانهها دروهي تحليلهاي رسانهشناسي به سبک دهههاي 80 و 90 نيز سپري شده است و تحقيقاتي از نوع دستهبندي کردن مخاطبان تلويزيون به نوزاد، کودک، نوجوان، ميانسال و... عوايد چنداني ندارد. جمعآوري آمار و محاسبهي مدت زماني که يک کودک در پاي تلويزيون مينشيند و يا ميانگين افرادي که روزنامهها را به دقت ميخوانند فعاليتهايي کمو بيش بيمعنا به نظر ميرسند.رسانهها تمامي عرصههاي متفاوت حيات بشر امروز را به تسخير درآوردهاند. چه سودي دارد که بدانيم يک کودک بهطور متوسط روزانه ده ساعت به تماشاي تلويزيون مشغول است؟ حد و مرز تأثيرگذاري رسانهها از محدودهي کميّاتي چون ساعت و روز گذشته و چه بسا همان کودک اگر نياز ذاتي به خوردن و خوابيدن در خود نبيند و ملزومات حياتياش مانع نشود، همهي ساعات شبانهروز را با تلويزيون به سر برد.
گسترهي تأثير رسانهها محدود به ساعات استفاده از آنها نيست. چه بسا تماشاي دو کارتون در هفته يا ديدن يکي از آگهيهاي تجاري کافي باشد تا کودکي را هفتهها به تسخير درآورد و «درک رسانهاي» را در وجود او تکامل بخشد. قائل شدن «مرز» بين کيفيت تأثيرپذيري کودک با نوجوان، يا جوان با بزرگسال، در صورتي معنا مييابد که بزرگسالان جامعه از تأثيرات رسانهها مصون مانده باشند و کودکان، تنها افراد آسيبپذير جامعه بشري در مقابل هجوم رسانهها محسوب شوند. حال آنکه نسل امروز را همان کودکاني تشکيل دادهاند که در دهههاي گذشته موضوع تحقيق و مطالعهي کارشناسان علوم ارتباطات بودند، و اکنون با اخذ همهي دانستهها و تصوراتشان از رسانههاي مؤثر اين عصر، در انتقال اين تأثيرات به کودکانشان کوتاهي نکردهاند. ديگر کمتر انساني بر اين کرهي خاکي يافت ميشود که با «تفکر رسانهاي» نينديشد و «فرهنگ رسانهاي» مبناي حياتش را پيريزي نکرده باشد.
البته در متفاوت بودن تأثيرگذاري رسانهها در دورههاي مختلف سنّي ترديد نداريم، اما دانستن اين تفاوتها بيشتر به کار آنها آمده که از رسانهها در همان جهت فطري و علت وجوديشان استفاده کردهاند، نه براي ما که قصد وقوف به ماهيت اين وسايل را داريم. رسانهها ماهيتاً وسايلي براي تربيت و آمادهسازي انسانها جهت برآوردن نيازهاي يک «جامعه توسعهيافته» به شمار ميآيند.
در آغاز عصر «اتوماسيون» تصور بهشت زميني نزد بشر جديد، با تحقق جامعهي توسعهيافته مترداف انگاشته شد و اين تصور عموميت يافت که تشکّل جديد بشري به بهشتي منتهي خواهد شد که گسترش اتوماسيون، ضرورت کار به مثابهي يک شر واجب را از ميان برخواهد داشت و انسانها پيوسته در «اوقات فراغت» به سر خواهند برد. رسانهها از يک سو رسالت پر کردن اوقات فراغت فعلي انسان عصر جديد را به عهده گرفتند و از سوي ديگر «نيرو»هايي براي پيشبرد روند توسعه، و تحقق هرچه سريعتر اتوپياي جامعهي توسعهيافته تربيت کردند، و نبايد تصور کنيم که در اجراي هيچ يک از اين دو وظيفهاي که به عهده گرفتند شکست خوردند.
رسانههاي گروهي توانستهاند به نحوي مطلوب، اوقات فراغت انسانهاي خسته از کار روزانه را اشغال کنند و افراد لازم براي شکلگيري اتوپياي معهود را تربيت کرده و تحويل سيستم مرسوم توسعه دهند. اما نقطه کور در اصل فرضيه نهفته بود؛ تحقق بهشت زميني محال است و بشر هيچگاه به جامعهاي فارغ از پيري و بيماري و مرگ و فنا دست نخواهد يافت. انسان اين عصر ميخواست آنچه را پيشينيان در آسمان ميجستند بر روي همين خاک بنا کند و به همهي تخيلات تاريخي بشر در باب زيستن فارغ از رنجها و آلام دنيوي عينيت بخشد. رسانهها بدينمنظور پا به ميدان نهادند که با «جادويي پنهان» روح انسانهاي لطمهخورده از کاري مداوم و رنجآور را التيام بخشند و بشر را در خلسهاي فرو برند که بتواند مدت زمان ميان تصور تا تحقق بهشت زميني را تاب آورد.
چندي بعد تئوريهاي موجّه ابتداي کار، با گرفتار شدن در يک دور باطل، رنجهايي براي انسان اين عصر به بار آوردند که قابل قياس با آلام نسلهاي پيشين نيست. از يک سو «اتوماسيون» به جاي کاستن از حجم کار، با تبديل شدن به سيستمي پيچيده و هيولاوار همهي ابناي بشر را براي کاري به خدمت گرفت که قرار بود کار را از ميان بردارد. انسان اين عصر نيز گويي از ياد برد که قرار نبوده روح و جسمش را به ماشين واگذارد و هدف اوليهاش استفاده از اين ابزار براي تسهيل در فعاليتهاي بشري و نهايتاً از ميان برداشتن رنج کار بوده است.
از سوي ديگر رسانهها همچون ماري که خارج از اختيار مرتاض هندو به سوي نظارهکنندگان رقص فريبندهاش حمله برد، فراتر از اهداف و غايات اوليه، اژدهاوش سراسر انسانهاي کرهي زمين را به تسخير درآوردند. درست در شرايطي که پوچي تئوريهاي اوليه روز به روز عيانتر ميگشت و ديگر براي اهل نظر ترديدي در نادرستي تصورات بشر جديد باقي نمانده بود، رسانهها که ظاهراً فرع بر حرکت اصلي بودند موجوديّتي مستقل به دست آوردند و فراتر از غاياتي که برايشان برنامهريزي شده بود تشکيلاتي گسترده و عظيم بنا نهادند و کار به آنجا رسيد که تدريجاً عملکرد رسانهها تئوريزه شد و علم جديد «ارتباطات» بهوجود آمد. دانشمندان علوم ارتباطات به منظور تعريف تاريخ بر مبناي «تکامل ابزار ارتباطي» فرض را بر اين نهادند که بشر از ابتدا، از زمان سکونت در غار قصد ايجاد «ارتباط» با همنوعان خود را داشته و حتي نقاشي انسان اوليه بر روي ديوار غارها هم به منظور ايجاد ارتباط پديد آمده است. سپس اولين و اصليترين وسيلهي ارتباطي بشر که زبان باشد به وجود آمد. بنابراين زبان مهمترين «وسيلهي ارتباطي» بشر بوده تا اينکه بهتدريج با پيدايش تکنولوژي و فرارسيدن «عصر مکانيک» انسانها به وسايل جديدي براي ايجاد ارتباط دست يافتند. سپس «عصر الکترونيک» فرا رسيد که منجر به پيدايش ابزاري نوين شد تا در پي آن «عصر انفورماتيک» پديدار شد... عالمان علم ارتباطات تا بدانجا افراطي ميشوند که تفکر را هم حاصل ارتباطات ميدانند.
به اين ترتيب از آنجا که همهي رسانهها سعي در انتقال «پيام» دارند، همهي مفاهيم بشري بايد در قالب «پيامهاي ارتباطي» محصور شوند تا پيدايش «زبان واحد ارتباطي» ممکن شود. آن دسته از معاني که در اين قالب نگنجند نيز به خودي خود از فرهنگ رسانهاي بشر جديد حذف خواهند شد. چرا که قرار نيست در دهکدهي جهاني کسي بهگونهاي سخن بگويد که ديگران درنيابند. در عصر انفجار اطلاعات نبايد از سخناني که قابل ترجمه به زبان رسانهاي جديد نيستند ذکري به ميان آورد.
اما دربارهي خودمان. آيا ما سخناني داريم که قابل ترجمه به زبان رسانهها نيستند؟ ما در بطن جامعهاي که فرهنگ غربي و تفکر رسانهاي تبلور کامل يافته بود سخن از «انقلاب اسلامي» بر زبان رانديم. انقلاب اسلامي در زبان رسانهاي ما به ازايي ندارد. اصلاً در اين فرهنگ دو کلمهي انقلاب و اسلام با هم منافات دارند. تفکر رسانهاي نسبتي انکارناپذير با مدرنيسم دارد. مردم ما نمونهي حکومت مطلوب خود را در مدينهاي ميجستند که هزار و چهارصدسال قبل تشکيل شده، و در روزگار غلبهي مدرنيسم چنين تصوري عين ارتجاع است.
بنابراين از همان ابتدا قرار نبود ميان ما و رسانههاي گروهي ـ به عنوان صورت معيني از دنياي نوين ـ نسبتي همچون ديگر ساکنان دهکدهي جهاني برقرار شود. ما در پايهگذاري اصول اوليهي انقلاب و حکومت اسلامي، به مباني نظري غربيها رجوع نکرديم. در ايام جنگ نيز نحوهي جهاد رزمندگان ما نه تنها شباهتي به ديگر جنگهاي ساليان اخير نداشت، که در مقام مقايسه، نظيري جز پيکارهاي صدراسلام براي آن نميتوان يافت. اساساً نفس وقوع انقلاب اسلامي در سرزميني تحتسيطرهي فرهنگ غرب، انکار مقبولات و مشهورات دنياي امروز محسوب ميشود. از اينرو ما هرگز نميتوانيم در مواجهه با تبعات دنياي جديد از جمله رسانههاي گروهي، پيرو صورتي باشيم که اکنون اين رسانهها در عالم غرب يافتهاند.
در عالم غرب از آنجا که کار روزانه عملي دشوار و غيرقابل تحمل به شمار ميآيد، بشر خود را مجاز ميبيند که در اوقات فراغت از کار، تفنن و تلذذ را اموري لازمهي حيات خويش بپندارد و براي هرگونه لذت و غفلت اصالت قائل شود. غايت عملکرد رسانهها فراهم آوردن اينگونه سرگرميهاست که با دعوت به غفلتي تامّ و تمام نوعي رابطهي تسخيري با وجود بشر امروز برقرار کردهاند.
سالهاست که از سيطرهي جهاني فرهنگ و تمدن غرب ميگذرد. کشور ما نيز نه تنها از تبعات اين تسلط فرهنگي برکنار نمانده، که تعارض ميان سنّت و تفکر خودي با آداب و مشهورات غربي تبديل به اصليترين معضل لاينحل دهههاي اخير شده، تا آنجا که تحقيقاً تمامي مشکلات امروز ما در عرصههاي گوناگون فرهنگي و اجتماعي از همين تعارض عميق نشأت ميگيرد.
معناي کار در جامعهي امروز ما نيز تفاوت چنداني با معناي آن در جوامع غربي ندارد؛ گرچه در اين ديار انقلابي ديني رخ داده و کار در فرهنگ اسلامي وسيلهي تعالي و تکامل روح بشري است نه «شري ناگزير» آنچنان که غربيها ميگويند. مردم ما هم به اداره و کارخانه ميروند و ساعتهاي مچي دستهايشان را زينت بخشيده و يک زمانبندي هماهنگ زندگيشان را چندپاره کرده است. اوقات فراغت براي مردم ما نيز معناي مأخوذ از فرهنگ غربي را يافته و از اينرو پارک و تفريحگاههاي عمومي ساختهايم و براي رسانههاي گروهي مجوز تاخت و تاز در عرصه ذهن و روح آدميان صادر کردهايم؛ و اين روزها هم با پذيرفتن «توسعه» به عنوان ضرورتي گريزناپذير در دنياي امروز خواه ناخواه با اهداف و غايات يک مدينهفاضله غربي هماهنگ ميشويم.
آيا بايد از توسعه احتراز کرد؟ آيا بايد مانع ورود و رونق يافتن راديو و تلويزيون و ويدئو و کامپيوتر و ماهواره شد؟ آيا لازم است از گسترش مطبوعات و فرهنگ روزنامهخواني ممانعت به عمل آورد؟ قبل از گفتن پاسخ «آري» يا «نه» به اينگونه سؤالات، بايد دانست که طرح چنين پرسشهايي در موقعيتي معنا مييافت که ما در برگزيدن يا مطرود دانستن برشمردههاي فوق مختار بوديم.
پيشتر از سيطره و چيرگي فرهنگ غربي سخن گفتيم و چنين سخني ناظر به اين معناست که همهي اينها به جبر و بدون امکان انتخاب بر ما تحميل شدهاند. ما پيش از آنکه فرصت تفکر در باب ماهيت فرهنگ غرب را بيابيم خود را ملبّس به کت و شلوار ديديم و جادههايمان آسفالت شده بود. امروز هم سعي در جلوگيري از ورود و گسترش دستاوردهاي عالم غرب، نوعي انفعال و پاک کردن صورت مسئله است. آخرين تجربهاي که در اينگونه ممانعتها داشتيم ماجراي ويدئو بود که پس از چندين سال مقاومت، در حاليکه مردم و مسئولين هردو ميدانستند اين رسانه عليرغم ممنوعيت قانونياش گسترش بيحد و مرز داشته، اجازهي قانوني استفاده از آن صادر شد!
ما در انتخاب فرهنگ غرب مختار نبوديم و در پذيرفتن آثار و تبعاتش نيز. بنابراين بايد در برابر غربيها سر تسليم فرود آوريم؟ تجربيات ساليان اخير در عرصههاي گوناگون ثابت کرده که چنين نيست. غلبه بر ابزار حامل فرهنگ غرب گرچه به شدت دشوار است، محال نيست. چرا که اصولاً شأن انسان در تعاليم اسلامي بالاتر از آن معيّن شده که در مقابل اشيا ناتوان بماند. اما همواره اين خطر وجود دارد که با سادهانگاري، تجزيهي عناصر فرهنگ غرب را ممکن بپنداريم و بخواهيم خوب و بد آن را جدا کنيم.
غرب يک کليّت واحد است و هر جزئي از آن به نوعي همهي تاريخش را در خود تکرار ميکند و با خود به همراه دارد. توسعه امري است گريزناپذير، اما اگر از آن با عناوين جعلي ياد کنيم تنها کمي با الفاظ بازي کردهايم و خيال عدهاي را از بابت گسترش فرهنگ غربي در سرزمين اسلامي راحت کردهايم. پرداختن به توسعه، گسترش «فرهنگ توسعه» را نيز در پي دارد و خوشباورانه است اگر تصور کنيم با اتکا به وقوع انقلاب اسلامي در اين کشور و پشتوانهاي چندين هزار ساله از سنّت و هويت ايراني، با اجزا مستتر در فرهنگ غربي مقابله خواهيم کرد و به «توسعه اسلامي» دست خواهيم يافت.
تاريخ امروز از آن ما نيست، گرچه تاريخ فردا از آنِ ما خواهد بود. در شرايط امروز با ناچيز انگاشتن مسئله و ارائه راهحلهاي سطحي تنها بر مشکلاتمان خواهيم افزود. اگر ميبينيم که مسائلي از اين دست در ده سالهي ابتداي انقلاب کمتر مطرح ميشد علت را بايد در وقوع متن انقلاب و جهاد مقدس هشتساله جستوجو کرد. حال و هوايي که در آن ده سال حکمفرما بود روحيهي لازم براي غلبه بر فرهنگ مضمحلکنندهي غربي را فراهم آورد و شگفتيهايي که در جنگ هشتساله آفريده شد گواهي بر اين سخن بودند.
اما خوان نعمت حضرت حق برچيده شد و تقدير چنين بود که امروز با چنان لحني از توسعه دم بزنيم و آن را تلاش مقدس بناميم که گويي در ده سالهي اوليه، پيوسته مشغول تخريب و انهدام بودهايم و وقت آن رسيده که گذشته را فراموش کرده، به دوبارهسازي آنچه از دست دادهايم مشغول شويم.
توسعه عواقبي دارد که نميتوان براي مصون ماندن از آن، کلمهي اسلامي را ضميمهاش کرد. اينگونه وضع لفظها تنها به پيچيدهتر شدن موقعيت خواهد انجاميد. ما در زمانهاي که غرب عصر انفورماتيک را پشتسر گذاشته و به مباني اوليهي تمدنش بياعتقاد شده، ميخواهيم تجربهي قرن نوزدهم آنها را بدون داشتن لوازم و مقدمات طي کنيم. چارهي ديگري هم نيست. يا بايد به سنّت و هويت کهن خودمان رجوع کنيم که نه ممکن است و نه ثمري دارد، يا بايد دنبالهروي غربيها شويم که براي اين هم بايد از ابتدا آغاز کنيم. و البته اين هم ممکن نيست چرا که جامعهي ما هنوز با سنّت کهن خود بستگيهايي دارد که مانع تحقق مدينهي فاضله غربيها در اين سرزمين خواهد شد. پس چه بايد کرد؟
نگارنده نه در مقامي است که آگاه به چارهي اين معضل تاريخي باشد و نه صلاحيت پاسخگويي به چنين پرسشي را دارد. اما آنچه بديهي است و نبايد از آن غافل شد، خودآگاهي جمعي نسبت به مخمصهاي است که در آن گرفتار آمدهايم. فراموش کردن اين موقعيت، سعي در بياهميت انگاشتن آن و نقاب گذاشتن بر صورت حقيقي امر عواقب وخيمي در پي دارد از آن دست که اکنون شاهديم.
براي درک موقعيت کنوني، کافي است وضعيت آگهيهاي تجاري در نظر بگيريم. مسئلهي تبليغات از اقتضائات يک جامعهي توسعه يافته است و گريزي از آن نيست. براي آنکه توسعه در يک جامعه تحقق پيدا کند بايد مردم را به مصرف هرچه بيشتر دعوت کرد و با آگهيهاي رنگارنگ و جذاب و متنوع، مردم را به خريد بيشتر و حتي مازاد بر مصرف محصولات صنعتي تشويق کرد. بدون افزايش مصرف، توليد بيشتر ممکن نخواهد شد و بدون افزايش توليد، موجوديت يک جامعهي توسعه يافته به خطر خواهد افتاد.
بنابراين رويکرد ما به توسعه، گسترش تبليغات تجاري را هم در پي دارد. اگر نميتوانيم نقوش رنگارنگ کالاهاي غربي را بر در و ديوار شهرمان تحمل کنيم، نارضايتي ما حکايت ديگربارهي آن تعارض و فاصلهي ميان دو فرهنگ است که پيشتر بدان اشاره شد. اما چاره چيست؟ آيا افزودن کلمات مقدسي همچون «سبحاناللّه» که قوام همهي کائنات بسته به حقيقت مستتر در چنين عباراتي است، به تبليغات موجود و يا نصب تابلوهايي از قبيل «نماز، آرامش دلها» در کنار تابلوهاي «پاناسونيک، مايه آرامش خانوادهها»، «دنياي سوني» و «بيمه البرز، تأمينكنندهي آيندهي فرزندان شما» مشكلي را حل ميكند؟ البرز، تأمينکنندهي آيندهي فرزندان شما» مشکلي را حل ميکند؟ با نقض غرض و دهنکجي کردن نميتوان فاصلهي ميان فرهنگ غربي و فرهنگ اسلامي را پر کرد. نميتوان توسعه را پذيرفت و به آثار و تبعاتش سنگ پرتاب کرد.
اصولاً آنچه با عنوان تبليغات و از طريق رسانههاي گروهي به مردم ارائه ميشود، صورتهايي از همان «پيام» موردنظر عالمان علوم ارتباطات است که در ابتداي اين نوشته بدان اشاره کرديم. لازمهي القا يک تصور به ذهن مخاطبان رسانهها، تبديل مفاهيم اوليه به پيامهاي تنزليافتهي ثانويه است. به بيان ديگر، مفاهيم با گذر از صافي «بيان رسانهاي» تنزل مييابند و به شکلي فشرده و اختصاري، در قالب «پيام» در ذهن مخاطب جاي ميگيرند. رواج علائم اختصاري و نشانههاي قراردادي در عصر حاضر نيز تابع همين نحوهي عملکرد رسانههاست.
از اينرو غربيها همهي مفاهيم پيچيده و دشواري را که لازمهي تربيت شهروندان دهکدهي جهاني بوده در قالب پيامهاي ساده و عامه فهم ملکهي ذهن انسانهاي امروز کردهاند. حال اگر ما تصور کنيم که ميتوانيم با استفاده از همين ابزار، به راحتي مفاهيم ناب اسلامي را در دل و جان مردم سرزمينمان بنشانيم به همين غرابتي دچار خواهيم شد که در شکل فعلي آگهيهاي تجاري نمايان است.
دچار اين توهم شدهايم که دعوت مردم به نماز اول وقت هم پيامي است از سنخ فراخوان عمومي به خريدن محصولات شرکت مينو يا ثبتنام در قرعهکشي بانک ملت. و از آنجا که اين توّهم عموميت يافته، تابلوي «نماز، مايهي پاکيزگي» در کنار تابلوي «شوما، مايهي پاکيزگي» نصب ميشود. اساساً تبليغ يک کالا بدين معناست که آن کالا به تازگي توليد شده و مردم کمتر از وجود آن مطلعند و لذا با انباشتن اماکن عمومي از تبليغاتش و با مددگيري از خشونتي که در ذات تبليغات پنهان است، مردم را جبراً مشتري آن کالا ميکنند. قدر مسلّم نماز و صدقه و اذکار اسلامي کالاهاي تازه توليدشدهاي نيستند که لازم باشد مردم را وادار به مصرف آنها کنيم.
ابزار تبليغات براي تثبيت موقعيت صاحبان صنايع کارايي فراواني از خود نشان ميدهند و حتي در همين مملکت خودمان چنان مؤثر بودهاند که بسياري از مردم لفظ «کلينکس» را به کار ميبرند، در حاليکه مقصودشان دستمال کاغذي است. يا «پيسي» مفهوم دقيقتري از نوشابه را به ذهنشان متبادر ميکند تا خود کلمهي نوشابه. اما همين ابزار در برابر انتقال مفاهيم معنوي به شدت مقاومت ميکنند و با وجود قدرت و خشونت پنهاني که در ذاتشان نهفته است، در رهنمون شدن مردم به وادي خيرناتوان ميمانند. گذشته از اينها اگر هم اين وسايل در تبليغ دين مؤثر واقع ميشدند به کار ما نميآمدند، چرا که راه حق را خير به قدم اختيار نميتوان پيمود. شيوهي تبليغ دين را با بررسي سيرهي انبياء و ائمه ميتوان دريافت.
با اين همه از آنجا که دستاندرکاران تصور ميکنند به واسطهي «ظرف ابزار تبليغاتي» ميتوان «مظروف مفاهيم ديني» را اشاعه داد، کماکان اصرار دارند با افزودن بر تابلوهاي تبليغات نماز «فرهنگ نماز» را ترويج کنند و به همانگونه از فرهنگ نماز سخن ميگويند که از «فرهنگ ماشين لباسشويي»!
تصور ظروف و مظروف در خصوص ابزار و ادوات غربي کماکان باقي است و عمدهي برنامهريزان فرهنگي هرگز به اين فکر نميافتند که اگر قرار باشد هر پيامي را به وسيلهي رسانهها منتقل کرد، چرا ما هنوز هم نتوانستهايم در عرصههاي متفاوت رسانهاي، قالب مناسبي براي بيان معتقدات خويش بيابيم.
در تلويزيون، نتيجهي اين غفلت ساخته شدن برنامههايي است که همچنان در القاي معاني مذهبي به مخاطبان خويش ميکوشند، اما توفيقي حاصل نميکنند. براي بزرگداشت جشني مذهبي قالب «شو» را برميگزينند و سعي دارند در همان قالب، نکات برگزيدهي واقعهاي همچون بعثت حضرت رسول اکرم(ص) را بيان کنند و نتيجه اين ميشود که مخاطب به دليل ناهمخواني قالب و محتوا، يا از برنامهگريزان ميشود و يا اين بخش برنامه را جدي نميگيرد و براي ديدن ديگر قسمتها انتظار ميکشد.
البته چنين برنامههايي از همان سالهاي اوليهي پيروزي انقلاب از تلويزيون پخش شدهاند و بينندگان به اين تعارضات خو گرفتهاند. اما اتفاقات خطرناکي که اخيراً در فرم کلي برنامهسازي تلويزيون ديده ميشود حاکي از نوعي تلاش جمعي براي يکسانسازي فرهنگي است. بدينمعنا که قصد دارند فرهنگ تازه رواج يافتهي توسعه را با فرهنگ ديني جمع کنند.
چندي پيش در يکي از برنامههاي کودک و نوجوان شبکهي دو، نوجواني به عنوان مجري برنامه در کنار يکي از اساتيد علوم ارتباطات نشسته بود و اين استاد که احتمالاً در دانشگاههاي کشور نيز تدريس ميکند، به دعوت آن مجري سعي داشت، مفهوم سادهاي از سير ارتباطات براي مخاطبان خردسال توضيح دهد. کارشناس مذکور در کنار کامپيوتري که نام برنامه در مونيتور آن تکرار ميشد، سخناني به اين مضمون گفت: «انسانهاي اوليه همواره سعي داشتند با يکديگر ارتباط برقرار کنند و براي اين کار متوسل به نشانههاي تصويري ميشدند تا اينکه زبان اختراع شد. زبان، يگانه وسيلهي ارتباطي بشر بود تا اينکه انسانها در دورهي رنسانس موفق به اختراع چاپ شدند و از آن به بعد کلمات چاپي به عنوان يکي ديگر از وسايل ارتباطي بشر، تحول مهمي در زندگي آدميان ايجاد کردند. چندي بعد تلگراف اختراع شد و از پسِ آن تلفن و بيسيم و راديو و تلويزيون و... اکنون ما توانستهايم آسمانها را به تسخير درآوريم و سپهر را بشکافيم و با پيدايش ماهواره، ارتباطات وارد مرحلهي جديدي شده و نسل بشر عرصههاي جديدي را ميآزمايد. پيامهاي ارتباطي به سرعت مبادله ميشوند و انسانها به واسطهي انتقال اين پيامها با يکديگر آشنا ميشوند...»
سخنان استاد مذکور بلافاصله قطع شد به فضاي جديدي که همان مجري نوجوان در آن ايستاده و ميگفت: «به اين ترتيب اگر خداوند مهربان را فرستندهي پيام فرض کنيم و ما انسانها گيرندهي پيام باشيم، انبيا و اديان نقش واسطه و منتقلکنندهي پيامها را به عهده داشتند. ما انسانها هم بايد در قبال اين زحمات پيامهايي بفرستيم. ميدانيد پيامي که ما ميفرستيم چيست؟ نماز»!!
اينگونه فجايع فرهنگي، بيسابقه نيستند و نتيجهي مستقيم شيوع فرهنگ توسعه در سازمانهاي فرهنگي هنري کشور به شمار ميآيند. در تبليغات تلويزيوني نيز چنين اتفاقاتي ديده ميشود و فيالمثل بيمه بودن را از ملزومات هوشياري و داشتن عقل سليم ذکر ميکنند! و ظاهراً براي کسي اهميت ندارد چگونه بايد به کودکي که شبانه روز چنين اباطيلي را در قالب شعر زمزمه ميکند، مفاهيمي چون «توکل»، «تسليم» و «رضا» را آموخت.
در راديو «پيام» نيز که مشخصاً به انگيزهي تطابق با صورت غربي راديو موجوديت يافته، چنين نمونههايي به فراواني مشاهده ميشود. دردناکترين اتفاقي که در اين راديو ـ و در سطحي وسيعتر در همه کشور ـ روي ميدهد مشارکت جمعي به منظور انهدام کامل زبان فارسي است!
بشر امروز تصور ميکند زبان هم يکي از رسانههاي گروهي است و آن را به مثابهي «وسيلهاي در خدمت ارتباطات اجتماعي» اعتبار ميکند. به عبارت ديگر «زبان محاورات» را بدل از معناي حقيقي زبان گرفته و آن را مجموعهاي از نشانههاي قراردادي به قصد ايجاد ارتباط جمعي ميان افراد ميپندارد. احتمالاً اگر در چنين وانفسايي گفته شود «حروف بسط کلام ازلياند که رهنماي انسان به حقيقت ميشوند» و «منشور حقيقت در زبان جلوه مييابد» و «تصور اينکه حافظ و مولانا به منظور ايجاد رابطه با آدمها و انتقال مفاهيم شعر ميگفتهاند مضحک است «به گوينده همچون مسافري از کرات آسماني مينگرند و بر حالش تأسف ميخورند!
راديو پيام رسماً از عموم مردم دعوت ميکند که در «واژهگزيني» شرکت کنند و هر واژهاي را براي ورود به حيطهي کلمات معمول در زبان فارسي مناسب ميدانند به اين راديو اطلاع دهند. مثل اينکه از مردم درخواست کنيم هر نظري در مورد اصلاح طرح گنبد مسجد شيخ لطفاللّه دارند سريعاً اعلام کنند!
چند نمونهي مذکور شواهد کوچکي از رواج فرهنگ توسعه و تفکر رسانهاي در فضاي فرهنگي کشور ماست و آنچه در آينده روي خواهد داد هولناکتر از اشارات پراکندهي اين نوشته خواهد بود.
يکي از تبعات اصلي گسترش فرهنگ توسعه، غيرضروري پنداشتن توجه به حقيقت فرهنگ و هنر است. گسترش توسعه ملازم با اشاعهي تصور اوتيليتاريستي است و از اينرو عجيب نيست اگر بسياري حتي نگارش چنين مقالاتي را غيرضروري بپندارند. معتقدان به توسعه قرباني کردن فرهنگ سنّتي و توابعش از جمله زبان را بهاي ناچيزي براي تحقق اهدافشان ميپندارند و بنابراين گفتههاي ما اصلاً در محدودهي تصورات آنها از عالم وجود موضوعيت ندارد.