توسعه

علمای علوم اجتماعی از توسعه تعاریف گوناگونی ارئه داده‌اند. مایکل تودارو بر این باور است که توسعه را باید جریانی چند بُعدی دانست که مستلزم تغییرات اساسی در ساخت اجتماعی، طرز تلقی عامه مردم و نهادهای ملی و نیز تسریع رشد اقتصادی، کاهش نابرابری و ریشه کن  کردن  مطلق است.                                                                                                                                                                                                   فقر

توسعه و ارزش‌های فرهنگی

برخی از جامعه‌شناسان بر ارزش‌های فرهنگی و اجتماعی تاکید دارند و توسعه را چنین تعریف کرده‌اند: توسعه ایجاد زندگی پرثمری است که فرهنگ آن را تعریف می‌کند. به این ترتیب، می‌توان گفت که توسعه دستیابی فزاینده انسان به ارزش‌های فرهنگی خاص توسعه است.

انواع توسعه

برای رسیدن به آرمان بهتر شدن جامعه‌ها، در جریان توسعه ملل، رهیافت‌های گوناگونی اجرا یا توصیه شده است. در اینجا به تعریف مهمترین آنها، «توسعه درون‌زا»، «توسعه برون ‌زا»، «توسعه ناموزون»، «توسعه موزون» ،«توسعه از بالا» و «توسعه از پایین» بسنده می‌کنیم.

1ـ توسعه درون زا

در توسعه درون‌زا از رشدی صحبت به میان می‌آید که نتیجه عملکرد داخلی نظام اجتماعی است. این نوع رشد با عملیات عمدتاً اقتصادی پیچیده‌ای به دست می‌آید و نتیجه تلاش اقتصادی، به ویژه صنعتی جامعه است.

2ـ توسعه برون‌زا

این الگو منشاء و جهتگیری خارجی و بیرونی دارد و الگویی تقلیدی است که براساس آن کشورهای توسعه نیافته باید از همان الگوهای توسعه کشورهای توسعه یافته استفاده کنند.

3ـ توسعه ناموزون

هرگاه سخن از الگوی توسعه ناموزون به میان می‌آید، منظور توسعه‌ای است که در سه سطح خُرد، میانه و کلان فاقد تعادل باشد. در سطح کلان، منظور این است که بین کشورهای توسعه یافته و کشورهای توسعه نیافته تعادل در فرایند توسعه وجود ندارد.

4ـ توسعه موزون

در این نوع توسعه، هیچ کدام از بخش‌های چهارگانه (اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی) زیربنا یا روبنا به شمار نمی‌آیند که در نتیجه یکی از دیگری مهمتر جلوه کند.

مبادلات خارجی در توسعه «موزون»

در توسعه موزون تلاش می‌شود که در ارتباطات و مبادلات خارجی عمدتاً با طرفهایی قرارداد بازرگانی، تجاری و صنعتی بسته شود که هدفشان به زیر سلطه کشیدن کشورهای در حال توسعه نباشد.

5ـ توسعه از بالا

یکی از معروفترین نظریه‌های این زمینه، تبیین‌های ویلفردو پارتو و موسکا است که تأکید دارند  نخبگان عامل تغییر در جوامع‌اند و با دردست گرفتن قدرت قادرند از نخبگانی که قدرت ندارند استفاده کنند.

جایگاه قدرت و مردم در توسعه از بالا

توسعه از بالا تاکید زیادی بر تمرکز قدرت و نوسازی ابزار و نهادهای اِعمال قدرت دارد. در این رهیافت بر تقسیم کار تاکید می‌شود و دخالت همگان در نظارت اجتماعی نامطلوب به شمار می‌آید.

6 ـ توسعه از پایین

معمولا، توسعه از پایین با انقلاب همراه است و مشارکت توده مردم و همگان از اصول نخستین آن است. توسعه از پایین یعنی تغییرات بنیادی. در این نوع دگرگونی، مشارکت جوانان در تحولات سهم مهمی دارد.

نقش شوراها در توسعه از پایین

طرفداران توسعه از پایین، بر مشارکت همگانی در جریانات اقتصادی – اجتماعی تاکید می‌کنند. برای تحقق این مشارکت، تشکیل شوراها را ابزار اصلی مشارکت مردم در فرایند توسعه می‌دانند

نام کتاب: جامعه شناسی توسعه مؤلف: دکتر عبدالعلی لهسایی زاده

نقش سرمايه اجتماعي در توسعه

دكتر اصغر حق‌شناس

محمدرضا دلوي

m_dalvi53@yahoo.com

مسعود شفيعيه

masoud4563@yahoo.com

چكيده

 

سرمايه اجتماعي (Social Capital) از مفاهيم نويني است كه امروزه در بررسيهاي اقتصادي و اجتماعي جوامع مدرن مطرح شده است. طرح اين رويكرد در بسياري ازمباحث توسعه اقتصادي، نشاندهنده اهميت نقش ساختارها و روابط اجتماعي ميان افراد (سرمايه اجتماعي) بر متغيرهاي توسعه از همه ابعاد است. سرمايه اجتماعي عمدتاً مبتني بر عوامل فرهنگي و اجتماعي است و شناسايي آن به عنوان يك نوع سرمايه چه در سطح مديريت كلان توسعه كشورها و چه در سطح مديريت سازمانها و بنگاهها مي‌تواند شنــاخت جديدي را از سيستم‌هاي اقتصادي ـ اجتماعي ايجاد و مديران را در هدايت بهتر سيستم‌ها ياري كند. هدف اين مقاله معرفي مفاهيم و موضوعات سرمايه اجتماعي و نقش كاربردي آن در توسعه و انواع آن است. اين مقاله بر اين موضوع اشاره دارد كه وجود سرمايه اجتماعي ميان سازمانها، درون سازمانها و بين سازمانها مي‌تواند عملكرد مؤثري را بر توسعه اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي به همراه داشته باشد.

 

مقدمه

بحث سرمايه اجتماعي، قبل از سال 1916، در مقاله‌اي توسط هاني فان1 از دانشگاه ويرجينياي غربي براي نخستين بار مطرح شد. اما، با وجود اهميت آن در تحقيقات اجتماعي تا سال 1960 ميلادي كه توسط جين جاكوب در برنامه‌ريزي شهري به كار برده شد، مغفول واقع شد در دهه 1970، اين تئوري توسط لوري وارد عرصه اقتصاد شد. سرمايه‌ اجتماعي مفهومي بين رشته‌اي است كه در جامعه‌شناسي، اقتصاد، روانشناسي و ساير حوزه‌هاي اجتماعي كاربرد دارد. (رناني، 1385) امروزه توفيق سازمانها را نمي‌توان تنها در انباشت ثروت مادي و تجهيز به آخرين امكانات و فناوريها ارزيابي كرد، زيرا سرمايه مالي، فيزيكي و انساني بدون سرمايه اجتماعي فاقد كارآيي موثر است. به عبارت ديگر استفاده بهينه از سرمايه‌هاي مالي و فيزيكي و انساني در سازمان بدون شبكه روابط متقابل بين اعضاي سازمان كه توأم با اعتماد، محبت و دوستي و در جهت حفظ ارزشها و هنجارهاي سازماني است، امكانپذير نخواهد بود. اصطلاح سرمايه براي ثروت انباشته (بويژه آنچه براي توليد بيشتر است) به كار مي‌رود و كلمه اجتماعي در سرمايه اجتماعي نشان مي‌دهد كه منابع درون شبكه‌هاي كسب و كار يا شبكه‌هاي فردي، دارايي‌هاي شخصي محسوب نمي‌شوند و هيچ فردي به تنهايي مالك آنها نيست. سرمايه اجتماعي روابطي است كه انسان با كساني كه مي‌شناسد برقرار مي‌كند. يعني اندازه، كيفيت و گوناگوني شبكه‌هاي كسب و كار و شبكه‌هاي ارتباطي شخصي كه انسان در آنها نقش دارد.

 

سرمايه اجتماعي چيست؟

از سرمايه اجتماعي تعاريف مختلفي ارائه شده است. يكي از تعاريف مطرح اين است كه سرمايه اجتماعي مجموعه هنجارهاي موجود در سيستم‌هاي اجتماعي است كه موجب ارتقاي سطح همكاري اعضاي آن جامعه گرديده و پايين آمدن سطح هزينه‌هاي تبادلات و ارتباطات مي‌شود (فوكوياما 1999). بانك جهاني نيز سرمايه اجتماعي را پديده‌اي مي‌داند كه حاصل تأثير نهادهاي اجتماعي، روابط انساني و هنجارها بر روي كميت و كيفيت تعاملات اجتماعي است و تجارب اين سازمان نشان داده شده است كه اين پديده، تأثير قابل توجهي بر اقتصاد و توسعه كشورهاي مختلف دارد. سرمايه اجتماعي برخلاف ساير سرمايه‌ها به صورت فيزيكي وجود ندارد، بلكه حاصل تعاملات و هنجارهاي گروهي و اجتماعي است و از طرف ديگر افزايش آن مي‌تواند موجب پايين آمدن جدي سطح هزينه‌هاي اداره جامعه و نيز هزينه‌هاي عملياتي سازمانها مي‌شود.

سرمايه‌ اجتماعي را مي‌توان حاصل پديده‌هايي ذيل در يك سيستم اجتماعي دانست:

اعتماد متقابل؛ تعامل اجتماعي متقابل؛ گروه‌هاي اجتماعي؛ احساس هويت جمعي و گروهي؛ احساس وجود تصويري مشترك از آينده؛ كار گروهي.

يكي از مفاهيم مفيد در تبيين مفهوم سرمايه اجتماعي، «شبكه اعتماد» است. شبكه اعتماد عبارت است از گروهي از افراد كه بر اساس اعتماد متقابل، از اطلاعات، هنجارها و ارزشهاي يكساني در تبادلات خود استفاده مي‌كنند. از اين رو، اعتماد نقش زيادي در تسهيل فرايندها و كاهش هزينه‌هاي مربوط به اينگونه تبادلات دارد. شبكه اعتماد مي‌تواند بين افراد يك گروه و يا بين گروهها و سازمانهاي مختلف به وجود آيد. مفهوم مفيد بعدي «شعاع اعتماد» است. تمامي گروههاي اجتماعي داراي ميزان خاصي از شعاع اعتمادند كه به مفهوم ميزان گستردگي دايره همكاري و اعتماد متقابل اعضاي يك گروه است. در يك نتيجه‌گيري مي‌توان گفت كه هر چه يك گروه اجتماعي داراي شعاع اعتماد بالاتري باشد، سرمايه اجتماعي بيشتري نيز خواهد داشت. چنانچه يك گروه اجتماعي برون‌گرايي مثبتي نسبت به اعضاي گروههاي ديگر داشته باشد، شعاع اعتماد اين گروه از حد داخلي آن نيز فراتر مي‌رود.

در سطح كلان درباره جايگاه كلي يك سازمان در زمينه اجتماعي، سياسي و فرهنگي و شبكه‌هاي ارتباطات بيروني بحث مي شود و در سطح خرد به دو نوع سرمايه اجتماعي موجود در داخل سازمان پرداخته مي‌شود. نوع اول سرمايه اجتماعي در سطح خرد، «سرمايه اجتماعي شناختي» نام دارد و در رابطه با پديده‌هايي نظير ارزشها، نگرشها، تعهدات، مشاركت، اعتماد موجود در سيستم اجتماعي سازمان است و نوع دوم نيز «سرمايه اجتماعي ساختاري» ناميده مي‌شود كه در رابطه با ساختارها و فرايندهاي مديريتي نظير پاسخگويي مديران و رهبران در قبال عملكردشان، شفافيت در تصميم‌گيري و اقدام بر اساس كار گروهي است. البته به نظر مي‌رسد كه در اين الگو نيز محور اصلي، مؤلفه‌هاي فرهنگ سازماني است. در جدول (1) تعاريف مختلف با هدف و سطوح تجزيه و تحليل مختلف مطرح شده است.

 

نظريه‌هاي سرمايه اجتماعي

1ـ نظريه پيوندهاي ضعيف

اولين تئوري براي مفهوم‌سازي سرماية اجتماعي، نظريه پيوندهاي ضعيف است. مطابق اين نظريه، هر چه شدت و استحكام روابط ميان اعضاي يك شبكه بيشتر باشد، ارزش سرماية اجتماعي كمتر و به عكس هر چه شدت و استحكام اين روابط ضعيفتر باشد نشاندهنده سرمايه اجتماعي بيشتر است. (سايبرت، 2001)

 

2ـ نظريه شكاف ساختاري

مطابق نظريه شكاف ساختاري، اگر يك فرد در شبكة اجتماعي خود با همكاراني كه با هم در ارتباط نيستند يا حداقل ارتباط اندكي با هم دارند، ارتباط برقرار كند، نهايت استفاده را خواهد برد. (سايبرت، 2001) منظور از شكاف در اين نظريه، فقدان ارتباط ميان دو فرد در يك شبكه اجتماعي است، كه مزيتي براي سازمان تلقي مي‌شود.

 

3ـ نظريه منابع اجتماعي

اين نظريه كه ريشه‌هاي آن به مطالعات «لين و كاتور» در سال 1981 مي‌رسد، پيوندهاي موجود در شبكه را بدون وجود منابع داخل آن كارآمد نمي‌داند. از ديدگاه اين نظريه فقط منابع موجود در درون شبكه است كه مي‌تواند به عنوان يك سرمايه قلمداد شود. (لين، 1981) به عبارتي، نظريه پيوندهاي ضعيف و شكاف ساختاري هر دو بر «ساختار» شبكه‌ها معطوف هستند در حاليكه نظريه منابع اجتماعي به «محتوي شبكه» توجه دارد.

 

رابطه سرمايه اجتماعي و ابعاد توسعه

با توجه به اهميت سرمايه اجتماعي در توسعه اجتماعي و سازماني لازم است برنامه‌هاي مختلفي براي افزايش ذخيره اين سرمايه انجام گيرد. برخي از اين اقدامات در سطح سازماني عبارتند از:

-1 تشويق و تقويت نهادهاي اجتماعي، صنفي و حرفه‌اي: تشويق به ايجاد و تقويت نهادهاي اجتماعي يكي از راه‌حلهاي ساختاري براي افزايش سرمايه اجتماعي است. نتيجه فعاليت گروهي موفق تقويت شبكه‌هاي اعتماد است. ايجاد چنين نهادهايي در سطوح سازماني نيز امكانپذير است. تشكيل گروهها و انجمنهاي تخصصي و حرفه‌اي در سازمانها با مشاركت داوطلبانه كارشناسان و متخصصان مي‌تواند موجب افزايش سرمايه اجتماعي در سازمانها شود. بنابراين نقش مديران رسمي سازمان در اين رابطه را مي‌توان تشويق و هدايت كلي ايجاد و تقويت چنين نهادهايي دانست.

-2 برنامه‌ريزي براي غني‌سازي فرهنگ اجتماعي و سازماني: سرمايه اجتماعي منتج از ويژگيهاي فرهنگي يك سيستم اجتماعي است. به بيان ديگر سرمايه اجتماعي تبلور اقتصادي فرهنگ اجتماعي يا سازماني مبتني بر اعتماد و مشاركت افراد است. بنابراين هرگونه اقدامي از طرف مديران براي غني‌سازي فرهنگ سازماني مي‌تواند موجب افزايش سرمايه اقتصادي شود.

-3 توجه به ارتقاي سرمايه اجتماعي در آموزشهاي عمومي و آموزش كاركنان: يكي از مهمترين فرايندهاي موجود در جوامع براي ايجاد سرمايه اجتماعي، نظامهاي آموزشي است. گذر افراد از آموزشهاي عمومي در تمامي سطوح و نيز آموزشهاي دانشگاهي، نقش اصلي را در ايجاد اين نوع سرمايه‌ داراست. مؤلفه‌هاي فرهنگي در سطح جامعه به شدت متأثر از عملكرد نظامهاي آموزشي و تربيتي هستند. در سطح سازماني نيز دوره‌هاي آموزشي كاركنان مي‌توانند بستر مناسبي براي تقويت سرمايه اجتماعي باشند.

 

 

 

مديريت سرمايه اجتماعي و نقش آن در ابعاد توسعه

يكي از مسائلي كه موجب از ميان رفتن سرمايه اجتماعي در سازمان مي‌شود، جدايي مديران از كاركنان و سازمان (نظير ساختار سلسله مراتبي) است. مديران از راههاي مختلف مي‌توانند به ايجاد توسعة سرماية اجتماعي در سازمان ياري رسانند كه بعضي از آنها مربوط به جامعه (در سطح كلان) و بقيه مربوط به درون سازمان (در سطح خرد) است كه عبارتند از:

-1 پايبندي به اخلاقيات: مديراني كه اصول اخلاقي را در عملكردها و تصميمات سازماني به كار مي‌گيرند، با ايجاد روابطي مبتني بر اخلاقيات سرمايه اجتماعي ايجاد مي‌كنند. البته در تعريف و تبيين اصول اخلاقي دشواريهاي بسياري وجود دارد و به سادگي نمي‌توان اصول اخلاقي واحدي را كه مورد توافق و قبول همگان باشد، به دست آورد. انديشمندان مديريت اصول اخلاقي را در نوشته‌هاي خود به صورتهاي گوناگون بيان داشته‌اند. دوبل از سه دسته معيار اخلاقي نام مي‌برد: احساس مسئوليت در مقابل حكومت، مسئوليت فردي، دورانديشي و خيرخواهي. توجه به اين سه عامل مجموعاً فرد را در سازمان به تصميم‌گيري اخلاقي قادر مي‌سازد. از چهار منبع ديگر براي تدوين اصول اخلاقي نام برده مي شود: مصلحت عمومي، مصلحت حكومتي، مصلحت سازماني و مصلحت شخصي. با استفاده از اين چهار منبع مي‌توان اصول اخلاقي جامعي را براي سازمان تدوين كرد كه از چهار جهت عمومي، حكومتي، سازماني و شخصي، مصلحتها را در نظر داشته و عمل بر اساس آنها تضمين كننده و توسعه‌دهنده سرمايه اجتماعي باشد و در كل نيل به ابعاد توسعه را راحت‌تر كند.

-2 احساس مسئوليت اجتماعي: سازمان و جامعه با هم در تعاملي پويا قرار دارند و در اين رابطه است كه افراد و اعضاي جامعه مايل‌اند سازمان در مقابل آنان احساس مسئوليت كند و تنها به فكر سود و نفع سازماني نباشد. هر گاه شهروندان اطمينان حاصل كنند كه مديريت سازمانها نسبت به آنها احساس مسئوليت مي‌كنند و به پاسخگو بودن در مقابل جامعه مي‌انديشند، تلقي مثبتي در مقابل سازمان پيدا مي‌كنند و در پرتو اين جو اطمينان و اعتماد سرمايه اجتماعي توليد مي‌شود.

-3 وحدت با جامعه: يكي از مسائلي كه موجب از ميان رفتن سرمايه اجتماعي مي‌شود، جدايي مديران با جامعه است كه به صورت عارضه متفاوت بودن «ما» و «آنها» جلوه مي‌كند. در چنين حالتي مديران خود را با ديگران متفاوت مي‌بينند و بين خود و مراجعه‌كنندگان جدايي احساس مي‌كنند. اين نوع نگرش بر تصميمات و رفتارهاي مديران اثر منفي به جاي مي‌گذارد و اعتماد جامعه را از سازمان سلب مي‌كند. براي ايجاد سرمايه اجتماعي مديران بايد بر اين جدايي غلبه و نوعي يگانگي و وحدت با ديگران احساس كنند. آنها بايد بدانند كه كاركنان، مراجعان، مشتريان، شهروندان و همسايگان «آنها» نيستند، بلكه جزئي از ما به عنوان مدير و وابسته و پيوسته به «ما» هستند. اگر آنها آسيب ببينند ما هم آسيب خواهيم ديد.

-4 تلاش در جهت ايجاد اعتماد در سازمان: يكي ديگر از اقدامات مهم در اين زمينه، تلاش مديران و رهبر سازمان براي اعتمادسازي بين اعضاي گروهها و واحدهاي سازماني و نيز بين واحدهاي مختلف است. اعتماد نيز صرفاً با ايجاد روابط و ارتباطات مستمر موفق و تدريجي شكل مي‌گيرد. انسانها پس از كسب شناخت مناسب و تدريجي از يكديگر، به هم اعتماد پيدا مي‌كنند. اين امر در روابط بين افراد، واحدهاي مختلف درون سازماني و روابط بين سازمانها داراي اهميت است. متأسفانه در بسياري از سازمانها نوع روابط و ارتباطات سازماني به گونه‌اي است كه افراد و واحدهاي سازماني از يكديگر شناخت واقعي مناسبي كسب نمي‌كنند و طبيعتاً زمينه لازم نيز براي ايجاد شبكه‌هاي اعتماد فراهم نخواهد بود. (رحمانپور، 1382)

-5 تأكيد مداوم بر آموزش: ايجاد و استفاده از سرمايه اجتماعي به تغيير رفتار و طرز تفكر نياز دارد. برنامه‌هاي آموزشي جامع، الگوي مطلوب براي افرادي است كه قصد دارند رفتارهاي جديد را بياموزند، مشاهده، كشف و اجرا كنند. از اين رو، يكي از وظايف مهم مديران براي ايجاد سرمايه اجتماعي، اين است كه فرصتهاي مداوم و مشخصي براي آموزش درون سازماني و برون سازماني تدوين و برنامه سالانه براي تمامي سطوح مشاغل تهيه و به كاركنان ابلاغ كنند. (كاپللي، 2002،ص2)

-6 چرخش مشاغل: يكي از اهداف مهم چرخش شغلي، ايجاد و تقويت سرمايه انساني و اجتماعي است. چرخش مشاغل، اين فرصت را به كاركنان مي‌دهد كه ضمن شناخت وظايف و فعاليتهاي ساير مشاغل و افزايش توانمندي خود، ارتباطات و تعامل خود را با همديگر افزايش دهند و در نتيجه روح اعتماد جمعي را (كه جوهره سرماية اجتماعي است) گسترش بخشند كه اين امر موجب تسهيم و تسهيل دانش و تجربه كاركنان مي‌شود. (بيكر، 1382، ص 235)

 

 

وجود دستورالعملها و بخشنامه هاي بيش از حد، نهادهاي متعدد نظارتي، تخلفات اداري، شايعه پراكني و بي‌اعتنايي كاركنان به سازمان از جمله نشانه هاي ضعف سرمايه اجتماعي در سازمان يا به عبارتي ضعف سازمان در ايجاد سرمايه اجتماعي است.

 

 

 

-7 افزايش رضايت شغلي كاركنان: سرمايه فيزيكي، با ايجاد تغييرات در مواد براي شكل دادن و تسهيل ابزارهاي توليد به وجود مي‌آيد. سرمايه انساني با تغيير نگرش افراد، مهارتها و تواناييهاي آنان را افزايش مي‌دهد. سرمايه اجتماعي نيز هنگامي به وجود مي‌آيد كه روابط ميان كاركنان به شيوه‌اي دگرگون شده باشد كه هركدام از آنان بتوانند براحتي نقش و وظيفه خود را انجام دهند. از اين رو، فضاي مبتني بر تفاهم، صداقت، اعتماد و همكاري باعث افزايش رضايت شغلي كاركنان و در نهايت بهره‌وري سازماني مي‌شود.

-8 حمايت از توسعه پايدار: توسعه پايدار مفهوم جديدي را از توسعه اقتصادي، انساني و زيست محيطي ارائه مي‌دهد و توسعه واقعي را معادل رشد انساني و زيست‌محيطي قلمداد مي‌كند. در توسعه پايدار منابع زيست‌محيطي همچون سرمايه‌هايي تلقي مي‌شوند كه حفاظت از آنها وظيفه اصلي سازمانها به شمار مي‌آيد و توسعه‌اي مقبول است كه در آن ضمن حفظ طبيعت، انسان ارزش و كرامت خود را از دست ندهد. براساس چنين تفكري از توسعه و رشد كه همانا توسعه پايدار شهرت يافته است، مديران سازمانها با ساختار جديدي از توسعه روبه‌رو هستند كه در آن تنها اهداف اقتصادي در نظر نيست، بلكه جنبه‌هاي زيست‌محيطي و انساني نيز مورد تأكيد فراوان است. پيشرفت و كارايي اقتصادي، حفظ منابع طبيعي، فقرزدايي، توسعه عدالت اجتماعي، ايجاد فرصتهاي برابر براي پيشرفت همگاني، از زمره اهداف اصلي در يك الگوي سه وجهي از توسعه پايدارند. در اين الگو، اقتصاد، انسان و طبيعت همزمان مورد توجه هستند و مديران با استفاده از اين الگو بايد تلاش كنند كه نوعي تقارب و همگرايي در سه ديدگاه اقتصادي، انساني و زيست‌محيطي به وجود آورند و با اين نگرش به استقبال آينده بروند. ديدگاههاي كارشناسان اقتصادي براي به حداكثر رسانيدن رفاه انساني با توجه به محدوديتهاي منابع، ديدگاه‌هاي محيط‌شناسان در زمينه حفظ و نگهداري محيط‌زيست بشري به عنوان يك سرمايه طبيعي و تمام شدني و نقطه نظرات جامعه‌شناسان در مورد ارزش و اهميت انسان به عنوان محور اصلي توسعه، نقشهاي اصلي را در شكل‌گيري الگوي جامع توسعه پايدار ايفا مي‌كنند. به عبارت ديگر توسعه مطلوب در عصر ما توسعه‌اي اخلاقي و انساني است. مدت مديدي است كه معيارهاي كوتاه نظرانه مالي بر تصميم‌گيريهاي اقتصادي حاكم بوده است. هم‌اكنون زمان آن فرارسيده است تا واقعيت‌هاي زيست‌محيطي و انساني را به علم اقتصاد برگردانيم.

 

نقش سرمايه اجتماعي در نيل به توسعه

مزاياي متعدد و زيادي را مي‌توان براي سرماية اجتماعي برشمرد؛ مزيت اصلي و عمده سرماية اجتماعي در اختيار گذاشتن اطلاعات زياد با هزينه پايين و زمان اندك براي بازيگراني است كه نقش اصلي را در سرماية اجتماعي ايفا مي‌كنند.

كسب قدرت و نفوذ از مزاياي ديگر سرماية اجتماعي است. كلمن در نوشته‌هاي خود اشاره به واژه «كلوپ نمايندگان مجلس» دارد كه در واقع منظور بحث «قدرت» است. برخي نمايندگان قدرت بيشتري نسبت به نمايندگان ديگر دارند؛ چرا كه آنها تعهدات متفاوت با ساير نمايندگان براي خود ايجاد كرده‌اند و از اعتبار اين تعهدات براي مشروعيت بخشيدن به رفتار خود استفاده مي‌كنند. يك چنين قدرتي به بازيگر اصلي (در سرماية اجتماعي) اجازه مي‌دهد تا به اهداف خود دست يابد. مزيت ديگر سرماية اجتماعي ايجاد «يكپارچگي» در ميان اعضاست. هنجارها و باورهاي محكم موجب ايجاد شبكه اجتماعي قوي مي‌شود كه دربرگيرنده آداب و رسوم و قوانين خاصي است و اين هنجارها جايگزين كنترلهاي رسمي مي‌شوند. در اين رابطه اُوچي (1980) چنين استدلال مي‌كند كه سازمانهاي قبيله‌اي با هنجارهاي مشترك قوي از هزينه‌هاي اندك نظارت بهره‌مند هستند و تعهد بالايي را در اختيار دارند كه در واقع همان سرمايه اجتماعي است (آدلر، 1999).

علاوه بر مزاياي فوق به كارگيري سرماية اجتماعي در سطح سازماني داراي مزايايي مانند: ايجاد سازمان‌كاري و تيم‌هاي منعطف، ارائه سازوكارهايي براي بهبود مديريت عملكرد گروهي، زمينه‌سازي براي توسعة سرمايه‌هاي غيرمادي در سازمان و افزايش تعهد اعضا و كاركنان سازمان نسبت به مصلحت عامه است. (لينا و بورن، 1999)

 

نشانه‌هاي ضعف سرمايه اجتماعي در سازمان

هرچه ذخيره سرمايه اجتماعي در سازمان بالا باشد، نياز به تدوين قوانين و مقررات، ايجاد نهادهاي اجرايي و نظارتي كاهش مي‌يابد. به نظر مي‌رسد مديران از طريق شاخصها و عوامل زير مي‌توانند درجه و ميزان سرمايه اجتماعي در سازمان را تشخيص دهند؛ بدين معنا كه هرچه ميزان اين عوامل در سازمان بالا باشد، سرمايه اجتماعي كمتر خواهد بود (لينا و برن، 1999، ص3):

-1 دستورالعملها و بخشنامه‌ها؛

-2 نهادهاي متعدد نظارتي و بازرسي؛

-3 شايعه پراكني؛

-4 ترور و تخريب شخصيتها؛

-5 تخلفات اداري؛

-6 بي‌اعتنايي كاركنان به سازمان؛

-7 شكست تيم‌ها و كميته‌هاي كاري در سازمان؛

-8 تمايل نداشتن كاركنان به يادگيري دانش روز و تسهيم دانش و اطلاعات؛

-9 فقدان روحيه رقابت‌جويي در درون سازمان يا نسبت به رقبا؛

-10 افزايش غيبت، مرخصي و ... .

 

نتيجه‌گيري

در مجموع مي‌توان گفت كه سرمايه اجتماعي عبارت است از تأثير اقتصادي حاصل از تسهيلاتي كه شبكه‌هاي اعتماد و مؤلفه‌هاي فرهنگي در يك سيستم اجتماعي را به وجود مي‌آورند. شبكه‌هاي اعتماد علاوه بر كاهش هزينه‌هاي مديريتي، موجب مي‌شوند كه زمان و سرمايه بيشتري اختصاص به فعاليتهاي اصلي پيدا كند و علاوه بر آن موجب انتقال دانش اعضاي گروهها به يكديگر مي‌شود و جريان مناسبي را از يادگيري و دانش در بين آنها فراهم مي‌سازد و اين امر نيز مي‌تواند در كاهش هزينه‌هاي مديريتي و توسعه اجتماعي و سازماني بسيار مؤثر باشد. سرمايه اجتماعي، پديده‌اي مديريت‌پذير است؛ به اين معنا كه مي‌توان آن را براساس سياستگذاريها در حوزه‌هاي مشخصي در سازمان بازسازي يا به فرايند شكل‌گيري آن كمك كرد. اين امر در صورتي ممكن است كه مديران عالي و سياستگذاران سازمان اطلاعات درستي از وضعيت موجود سرمايه اجتماعي در سازمان داشته باشند.

 

منابع

 

-1 بيكر، واين (1382)، «مديريت و سرمايه اجتماعي»، ترجمة سيدمهدي الواني و محمدرضا ربيعي، تهران، انتشارات سازمان مديريت صنعتي.

-2 رحمانپور، لقمان (1382)، «مديريت سرمايه اجتماعي: رويكردي اثربخش در مديريت منابع انساني»، فصلنامه مطالعات مديريت، شماره 19.

-3 رناني، محسن (1385)، «نقش سرمايه‌هاي اجتماعي در توسعه اقتصادي»، دريچه، فصلنامه‌ فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، صص 23-4.

-4 فقيهي، ابوالحسني، فيضي، طاهره (1385)، «سرمايه اجتماعي: رويكردي نو در سازمان» دانش مديريت، فصلنامه دانشكده مديريت دانشگاه تهران، سال نوزدهم، شماره 72، صص 46-23.

 

5- Adler, P. W. (1999). "Social Capital: The Good, The Bad, and The Ugly". Management Meeting in Chicago.

6- Cappelli, P. (2002)" Social Capital and Retraining", university of Pennsylvania, Philadelphia.

7- Coleman, J. S. (1990). "Fundations of Social Theory", Combridge, MA: Harvard University Press, Belknap Press.

8- Francis Fukuyama. "Social Capita And Cicil Society", conference on second Generation Rerform. 1999.

9- Leana, C. R. & Van Burren, H. J. (1999), "Organizational Social Capital and Employment Proactives", Academy of management reviews.

10- Seibert, S. Kraimer. M; Linden, Robert. (2001). "A Social Capital Theory of Career Success". Academy of Management Journal, Vol. 44. No2.

 

 

 

_ دكتر اصغر حق شناس: عضو هيئت علمي گروه مديريت دانشكده علوم اداري واقتصاد دانشگاه اصفهان

_ _ محمدرضا دلوي: عضو هيئت علمي دانشگاه آزاد اسلامي – واحد دهاقان و دانشجوي دكتراي مديريت بازرگاني دانشگاه اصفهان

_ _ _ مسعود شفيعيه: دانشجوي كارشناسي ارشد مديريت دولتي – واحد دهاقان

 

رسانه‌ها و فرهنگ توسعه

 نويسنده: محمدحسين معززي‌نيا

تاريخ انتشار: 1 ارديبهشت 1385

پذيرفتن تعابيري از قبيل «امپراتوري رسانه‌ها»، «انفجار اطلاعات»، «دهکده جهاني»، «عصر ارتباطات»، «سپهر اطلاعاتي»... يا اغراق‌آميز و تحقق‌ناپذير پنداشتن آن‌ها تغييري در حقيقت آن‌چه روي داده ايجاد نخواهد کرد؛ نسل امروز از کودک تازه متولد شده تا پير منزوي شده، تحت سيطره‌ي هولناک رسانه‌هاي گروهي قرار دارد و تفکر و آموخته‌ها و آداب و رسومش با اين غفلت فراگير رسانه‌اي تطبيق يافته است.

با فراگير شدن غيرقابل تصور رسانه‌ها دروه‌ي تحليل‌هاي رسانه‌شناسي به سبک دهه‌هاي 80 و 90 نيز سپري شده است و تحقيقاتي از نوع دسته‌بندي کردن مخاطبان تلويزيون به نوزاد، کودک، نوجوان، ميانسال و... عوايد چنداني ندارد. جمع‌آوري آمار و محاسبه‌ي مدت زماني که يک کودک در پاي تلويزيون مي‌نشيند و يا ميانگين افرادي که روزنامه‌ها را به دقت مي‌خوانند فعاليت‌هايي کم‌و بيش بي‌معنا به نظر مي‌رسند.رسانه‌ها تمامي عرصه‌هاي متفاوت حيات بشر امروز را به تسخير درآورده‌اند. چه سودي دارد که بدانيم يک کودک به‌طور متوسط روزانه ده ساعت به تماشاي تلويزيون مشغول است؟ حد و مرز تأثيرگذاري رسانه‌ها از محدوده‌ي کميّاتي چون ساعت و روز گذشته و چه بسا همان کودک اگر نياز ذاتي به خوردن و خوابيدن در خود نبيند و ملزومات حياتي‌اش مانع نشود، همه‌ي ساعات شبانه‌روز را با تلويزيون به سر برد.

گستره‌ي تأثير رسانه‌ها محدود به ساعات استفاده از آن‌ها نيست. چه بسا تماشاي دو کارتون در هفته يا ديدن يکي از آگهي‌هاي تجاري کافي باشد تا کودکي را هفته‌ها به تسخير درآورد و «درک رسانه‌اي» را در وجود او تکامل بخشد. قائل شدن «مرز» بين کيفيت تأثيرپذيري کودک با نوجوان، يا جوان با بزرگسال، در صورتي معنا مي‌يابد که بزرگسالان جامعه از تأثيرات رسانه‌ها مصون مانده باشند و کودکان، تنها افراد آسيب‌پذير جامعه بشري در مقابل هجوم رسانه‌ها محسوب شوند. حال آن‌که نسل امروز را همان کودکاني تشکيل داده‌اند که در دهه‌هاي گذشته موضوع تحقيق و مطالعه‌ي کارشناسان علوم ارتباطات بودند، و اکنون با اخذ همه‌ي دانسته‌ها و تصوراتشان از رسانه‌هاي مؤثر اين عصر، در انتقال اين تأثيرات به کودکانشان کوتاهي نکرده‌اند. ديگر کمتر انساني بر اين کره‌ي خاکي يافت مي‌شود که با «تفکر رسانه‌اي» نينديشد و «فرهنگ رسانه‌اي» مبناي حياتش را پي‌ريزي نکرده باشد.

البته در متفاوت بودن تأثيرگذاري رسانه‌ها در دوره‌هاي مختلف سنّي ترديد نداريم، اما دانستن اين تفاوت‌ها بيشتر به کار آن‌ها آمده که از رسانه‌ها در همان جهت فطري و علت وجودي‌شان استفاده کرده‌اند، نه براي ما که قصد وقوف به ماهيت اين وسايل را داريم. رسانه‌ها ماهيتاً وسايلي براي تربيت و آماده‌سازي انسان‌ها جهت برآوردن نيازهاي يک «جامعه توسعه‌يافته» به شمار مي‌آيند.

در آغاز عصر «اتوماسيون» تصور بهشت زميني نزد بشر جديد، با تحقق جامعه‌ي توسعه‌يافته مترداف انگاشته شد و اين تصور عموميت يافت که تشکّل جديد بشري به بهشتي منتهي خواهد شد که گسترش اتوماسيون، ضرورت کار به مثابه‌ي يک شر واجب را از ميان برخواهد داشت و انسان‌ها پيوسته در «اوقات فراغت» به سر خواهند برد. رسانه‌ها از يک سو رسالت پر کردن اوقات فراغت فعلي انسان عصر جديد را به عهده گرفتند و از سوي ديگر «نيرو»هايي براي پيشبرد روند توسعه، و تحقق هرچه سريع‌تر اتوپياي جامعه‌ي توسعه‌يافته تربيت کردند، و نبايد تصور کنيم که در اجراي هيچ يک از اين دو وظيفه‌اي که به عهده گرفتند شکست خوردند.

رسانه‌هاي گروهي توانسته‌اند به نحوي مطلوب، اوقات فراغت انسان‌هاي خسته از کار روزانه را اشغال کنند و افراد لازم براي شکل‌گيري اتوپياي معهود را تربيت کرده و تحويل سيستم مرسوم توسعه دهند. اما نقطه کور در اصل فرضيه نهفته بود؛ تحقق بهشت زميني محال است و بشر هيچ‌گاه به جامعه‌اي فارغ از پيري و بيماري و مرگ و فنا دست نخواهد يافت. انسان اين عصر مي‌خواست آن‌چه را پيشينيان در آسمان مي‌جستند بر روي همين خاک بنا کند و به همه‌ي تخيلات تاريخي بشر در باب زيستن فارغ از رنج‌ها و آلام دنيوي عينيت بخشد. رسانه‌ها بدين‌منظور پا به ميدان نهادند که با «جادويي پنهان» روح انسان‌هاي لطمه‌خورده از کاري مداوم و رنج‌آور را التيام بخشند و بشر را در خلسه‌اي فرو برند که بتواند مدت زمان ميان تصور تا تحقق بهشت زميني را تاب آورد.

چندي بعد تئوري‌هاي موجّه ابتداي کار، با گرفتار شدن در يک دور باطل، رنج‌هايي براي انسان اين عصر به بار آوردند که قابل قياس با آلام نسل‌هاي پيشين نيست. از يک سو «اتوماسيون» به جاي کاستن از حجم کار، با تبديل شدن به سيستمي پيچيده و هيولاوار همه‌ي ابناي بشر را براي کاري به خدمت گرفت که قرار بود کار را از ميان بردارد. انسان اين عصر نيز گويي از ياد برد که قرار نبوده روح و جسمش را به ماشين واگذارد و هدف اوليه‌اش استفاده از اين ابزار براي تسهيل در فعاليت‌هاي بشري و نهايتاً از ميان برداشتن رنج کار بوده است.

از سوي ديگر رسانه‌ها همچون ماري که خارج از اختيار مرتاض هندو به سوي نظاره‌کنندگان رقص فريبنده‌اش حمله برد، فراتر از اهداف و غايات اوليه، اژدهاوش سراسر انسان‌هاي کره‌ي زمين را به تسخير درآوردند. درست در شرايطي که پوچي تئوري‌هاي اوليه روز به روز عيان‌تر مي‌گشت و ديگر براي اهل نظر ترديدي در نادرستي تصورات بشر جديد باقي نمانده بود، رسانه‌ها که ظاهراً فرع بر حرکت اصلي بودند موجوديّتي مستقل به دست آوردند و فراتر از غاياتي که برايشان برنامه‌ريزي شده بود تشکيلاتي گسترده و عظيم بنا نهادند و کار به آن‌جا رسيد که تدريجاً عملکرد رسانه‌ها تئوريزه شد و علم جديد «ارتباطات» به‌وجود آمد. دانشمندان علوم ارتباطات به منظور تعريف تاريخ بر مبناي «تکامل ابزار ارتباطي» فرض را بر اين نهادند که بشر از ابتدا، از زمان سکونت در غار قصد ايجاد «ارتباط» با همنوعان خود را داشته و حتي نقاشي انسان اوليه بر روي ديوار غارها هم به منظور ايجاد ارتباط پديد آمده است. سپس اولين و اصلي‌ترين وسيله‌ي ارتباطي بشر که زبان باشد به وجود آمد. بنابراين زبان مهم‌ترين «وسيله‌‌ي ارتباطي» بشر بوده تا اين‌که به‌تدريج با پيدايش تکنولوژي و فرارسيدن «عصر مکانيک» انسان‌ها به وسايل جديدي براي ايجاد ارتباط دست يافتند. سپس «عصر الکترونيک» فرا رسيد که منجر به پيدايش ابزاري نوين شد تا در پي آن «عصر انفورماتيک» پديدار شد... عالمان علم ارتباطات تا بدان‌جا افراطي مي‌شوند که تفکر را هم حاصل ارتباطات مي‌دانند.

به اين ترتيب از آن‌جا که همه‌ي رسانه‌ها سعي در انتقال «پيام» دارند، همه‌‌ي مفاهيم بشري بايد در قالب «پيام‌هاي ارتباطي» محصور شوند تا پيدايش «زبان واحد ارتباطي» ممکن شود. آن دسته از معاني که در اين قالب نگنجند نيز به خودي خود از فرهنگ رسانه‌اي بشر جديد حذف خواهند شد. چرا که قرار نيست در دهکده‌ي جهاني کسي به‌گونه‌اي سخن بگويد که ديگران درنيابند. در عصر انفجار اطلاعات نبايد از سخناني که قابل ترجمه به زبان رسانه‌اي جديد نيستند ذکري به ميان آورد.

اما درباره‌ي خودمان. آيا ما سخناني داريم که قابل ترجمه به زبان رسانه‌ها نيستند؟ ما در بطن جامعه‌اي که فرهنگ غربي و تفکر رسانه‌اي تبلور کامل يافته بود سخن از «انقلاب اسلامي» بر زبان رانديم. انقلاب اسلامي در زبان رسانه‌اي ما به ازايي ندارد. اصلاً در اين فرهنگ دو کلمه‌ي انقلاب و اسلام با هم منافات دارند. تفکر رسانه‌اي نسبتي انکارناپذير با مدرنيسم دارد. مردم ما نمونه‌ي حکومت مطلوب خود را در مدينه‌اي مي‌جستند که هزار و چهارصدسال قبل تشکيل شده، و در روزگار غلبه‌ي مدرنيسم چنين تصوري عين ارتجاع است.

بنابراين از همان ابتدا قرار نبود ميان ما و رسانه‌هاي گروهي ـ به عنوان صورت معيني از دنياي نوين ـ نسبتي همچون ديگر ساکنان دهکده‌ي جهاني برقرار شود. ما در پايه‌گذاري اصول اوليه‌ي انقلاب و حکومت اسلامي، به مباني نظري غربي‌ها رجوع نکرديم. در ايام جنگ نيز نحوه‌ي جهاد رزمندگان ما نه تنها شباهتي به ديگر جنگ‌هاي ساليان اخير نداشت، که در مقام مقايسه، نظيري جز پيکارهاي صدراسلام براي آن نمي‌توان يافت. اساساً نفس وقوع انقلاب اسلامي در سرزميني تحت‌سيطره‌ي فرهنگ غرب، انکار مقبولات و مشهورات دنياي امروز محسوب مي‌شود. از اين‌رو ما هرگز نمي‌توانيم در مواجهه با تبعات دنياي جديد از جمله رسانه‌هاي گروهي، پيرو صورتي باشيم که اکنون اين رسانه‌ها در عالم غرب يافته‌اند.

در عالم غرب از آن‌جا که کار روزانه عملي دشوار و غيرقابل تحمل به شمار مي‌آيد، بشر خود را مجاز مي‌بيند که در اوقات فراغت از کار، تفنن و تلذذ را اموري لازمه‌ي حيات خويش بپندارد و براي هرگونه لذت و غفلت اصالت قائل شود. غايت عملکرد رسانه‌ها فراهم آوردن اين‌گونه سرگرمي‌هاست که با دعوت به غفلتي تامّ و تمام نوعي رابطه‌ي تسخيري با وجود بشر امروز برقرار کرده‌اند.

سال‌هاست که از سيطره‌ي جهاني فرهنگ و تمدن غرب مي‌گذرد. کشور ما نيز نه تنها از تبعات اين تسلط فرهنگي برکنار نمانده، که تعارض ميان سنّت و تفکر خودي با آداب و مشهورات غربي تبديل به اصلي‌ترين معضل لاينحل دهه‌هاي اخير شده، تا آن‌جا که تحقيقاً تمامي مشکلات امروز ما در عرصه‌هاي گوناگون فرهنگي و اجتماعي از همين تعارض عميق نشأت مي‌گيرد.

معناي کار در جامعه‌ي امروز ما نيز تفاوت چنداني با معناي آن در جوامع غربي ندارد؛ گرچه در اين ديار انقلابي ديني رخ داده و کار در فرهنگ اسلامي وسيله‌ي تعالي و تکامل روح بشري است نه «شري ناگزير» آن‌چنان که غربي‌ها مي‌گويند. مردم ما هم به اداره و کارخانه مي‌روند و ساعت‌هاي مچي دست‌هايشان را زينت بخشيده و يک زمان‌بندي هماهنگ زندگي‌شان را چندپاره کرده است. اوقات فراغت براي مردم ما نيز معناي مأخوذ از فرهنگ غربي را يافته و از اين‌رو پارک و تفريحگاه‌هاي عمومي ساخته‌ايم و براي رسانه‌هاي گروهي مجوز تاخت و تاز در عرصه ذهن و روح آدميان صادر کرده‌ايم؛ و اين روزها هم با پذيرفتن «توسعه» به عنوان ضرورتي گريزناپذير در دنياي امروز خواه ناخواه با اهداف و غايات يک مدينه‌فاضله غربي هماهنگ مي‌شويم.

آيا بايد از توسعه احتراز کرد؟ آيا بايد مانع ورود و رونق يافتن راديو و تلويزيون و ويدئو و کامپيوتر و ماهواره شد؟ آيا لازم است از گسترش مطبوعات و فرهنگ روزنامه‌خواني ممانعت به عمل آورد؟ قبل از گفتن پاسخ «آري» يا «نه» به اين‌گونه سؤالات، بايد دانست که طرح چنين پرسش‌هايي در موقعيتي معنا مي‌يافت که ما در برگزيدن يا مطرود دانستن برشمرده‌هاي فوق مختار بوديم.

پيشتر از سيطره و چيرگي فرهنگ غربي سخن گفتيم و چنين سخني ناظر به اين معناست که همه‌ي اين‌ها به جبر و بدون امکان انتخاب بر ما تحميل شده‌اند. ما پيش از آن‌که فرصت تفکر در باب ماهيت فرهنگ غرب را بيابيم خود را ملبّس به کت و شلوار ديديم و جاده‌هايمان آسفالت شده بود. امروز هم سعي در جلوگيري از ورود و گسترش دستاوردهاي عالم غرب، نوعي انفعال و پاک کردن صورت مسئله است. آخرين تجربه‌اي که در اين‌گونه ممانعت‌ها داشتيم ماجراي ويدئو بود که پس از چندين سال مقاومت، در حالي‌که مردم و مسئولين هردو مي‌دانستند اين رسانه علي‌رغم ممنوعيت قانوني‌اش گسترش بي‌حد و مرز داشته، اجازه‌ي قانوني استفاده از آن صادر شد!

ما در انتخاب فرهنگ غرب مختار نبوديم و در پذيرفتن آثار و تبعاتش نيز. بنابراين بايد در برابر غربي‌ها سر تسليم فرود آوريم؟ تجربيات ساليان اخير در عرصه‌هاي گوناگون ثابت کرده که چنين نيست. غلبه بر ابزار حامل فرهنگ غرب گرچه به شدت دشوار است، محال نيست. چرا که اصولاً شأن انسان در تعاليم اسلامي بالاتر از آن معيّن شده که در مقابل اشيا ناتوان بماند. اما همواره اين خطر وجود دارد که با ساده‌انگاري، تجزيه‌ي عناصر فرهنگ غرب را ممکن بپنداريم و بخواهيم خوب و بد آن را جدا کنيم.

غرب يک کليّت واحد است و هر جزئي از آن به نوعي همه‌ي تاريخش را در خود تکرار مي‌کند و با خود به همراه دارد. توسعه امري است گريزناپذير، اما اگر از آن با عناوين جعلي ياد کنيم تنها کمي با الفاظ بازي کرده‌ايم و خيال عده‌اي را از بابت گسترش فرهنگ غربي در سرزمين اسلامي راحت کرده‌ايم. پرداختن به توسعه، گسترش «فرهنگ توسعه» را نيز در پي دارد و خوش‌باورانه است اگر تصور کنيم با اتکا به وقوع انقلاب اسلامي در اين کشور و پشتوانه‌اي چندين هزار ساله از سنّت و هويت ايراني، با اجزا مستتر در فرهنگ غربي مقابله خواهيم کرد و به «توسعه اسلامي» دست خواهيم يافت.

تاريخ امروز از آن ما نيست، گرچه تاريخ فردا از آنِ ما خواهد بود. در شرايط امروز با ناچيز انگاشتن مسئله و ارائه راه‌حل‌هاي سطحي تنها بر مشکلاتمان خواهيم افزود. اگر مي‌بينيم که مسائلي از اين دست در ده ساله‌ي ابتداي انقلاب کمتر مطرح مي‌شد علت را بايد در وقوع متن انقلاب و جهاد مقدس هشت‌ساله جست‌وجو کرد. حال و هوايي که در آن ده سال حکم‌فرما بود روحيه‌ي لازم براي غلبه بر فرهنگ مضمحل‌کننده‌ي غربي را فراهم آورد و شگفتي‌هايي که در جنگ هشت‌ساله آفريده شد گواهي بر اين سخن بودند.

اما خوان نعمت حضرت حق برچيده شد و تقدير چنين بود که امروز با چنان لحني از توسعه دم بزنيم و آن را تلاش مقدس بناميم که گويي در ده ساله‌ي اوليه، پيوسته مشغول تخريب و انهدام بوده‌ايم و وقت آن رسيده که گذشته را فراموش کرده، به دوباره‌سازي آن‌چه از دست‌ داده‌ايم مشغول شويم.

توسعه عواقبي دارد که نمي‌توان براي مصون ماندن از آن، کلمه‌ي اسلامي را ضميمه‌اش کرد. اين‌گونه وضع لفظ‌ها تنها به پيچيده‌تر شدن موقعيت خواهد انجاميد. ما در زمانه‌اي که غرب عصر انفورماتيک را پشت‌سر گذاشته و به مباني اوليه‌‌ي تمدنش بي‌اعتقاد شده، مي‌خواهيم تجربه‌ي قرن نوزدهم آن‌ها را بدون داشتن لوازم و مقدمات طي کنيم. چاره‌ي ديگري هم نيست. يا بايد به سنّت و هويت کهن خودمان رجوع کنيم که نه ممکن است و نه ثمري دارد، يا بايد دنباله‌روي غربي‌ها شويم که براي اين هم بايد از ابتدا آغاز کنيم. و البته اين هم ممکن نيست چرا که جامعه‌ي ما هنوز با سنّت کهن خود بستگي‌هايي دارد که مانع تحقق مدينه‌ي فاضله غربي‌ها در اين سرزمين خواهد شد. پس چه بايد کرد؟

نگارنده نه در مقامي است که آگاه به چاره‌ي اين معضل تاريخي باشد و نه صلاحيت پاسخ‌گويي به چنين پرسشي را دارد. اما آن‌چه بديهي است و نبايد از آن غافل شد، خودآگاهي جمعي نسبت به مخمصه‌اي است که در آن گرفتار آمده‌ايم. فراموش کردن اين موقعيت، سعي در بي‌اهميت انگاشتن آن و نقاب گذاشتن بر صورت حقيقي امر عواقب وخيمي در پي دارد از آن دست که اکنون شاهديم.

براي درک موقعيت کنوني، کافي است وضعيت آگهي‌هاي تجاري در نظر بگيريم. مسئله‌ي تبليغات از اقتضائات يک جامعه‌ي توسعه يافته است و گريزي از آن نيست. براي آن‌که توسعه در يک جامعه تحقق پيدا کند بايد مردم را به مصرف هرچه بيشتر دعوت کرد و با آگهي‌هاي رنگارنگ و جذاب و متنوع، مردم را به خريد بيشتر و حتي مازاد بر مصرف محصولات صنعتي تشويق کرد. بدون افزايش مصرف، توليد بيشتر ممکن نخواهد شد و بدون افزايش توليد، موجوديت يک جامعه‌ي توسعه يافته به خطر خواهد افتاد.

بنابراين رويکرد ما به توسعه، گسترش تبليغات تجاري را هم در پي دارد. اگر نمي‌توانيم نقوش رنگارنگ کالاهاي غربي را بر در و ديوار شهرمان تحمل کنيم، نارضايتي ما حکايت ديگرباره‌ي آن تعارض و فاصله‌ي ميان دو فرهنگ است که پيشتر بدان اشاره شد. اما چاره چيست؟ آيا افزودن کلمات مقدسي همچون «سبحان‌اللّه» که قوام همه‌ي کائنات بسته به حقيقت مستتر در چنين عباراتي است، به تبليغات موجود و يا نصب تابلوهايي از قبيل «نماز، آرامش دل‌ها» در کنار تابلوهاي «پاناسونيک، مايه آرامش خانواده‌ها»، «دنياي سوني» و «بيمه البرز، تأمين‌كننده‌ي آينده‌ي فرزندان شما» مشكلي را حل مي‌كند؟ البرز، تأمين‌کننده‌ي آينده‌ي فرزندان شما» مشکلي را حل مي‌کند؟ با نقض غرض و دهن‌کجي کردن نمي‌توان فاصله‌‌ي ميان فرهنگ غربي و فرهنگ اسلامي را پر کرد. نمي‌توان توسعه را پذيرفت و به آثار و تبعاتش سنگ پرتاب کرد.

اصولاً آن‌چه با عنوان تبليغات و از طريق رسانه‌هاي گروهي به مردم ارائه مي‌شود، صورت‌هايي از همان «پيام» موردنظر عالمان علوم ارتباطات است که در ابتداي اين نوشته بدان اشاره کرديم. لازمه‌ي القا يک تصور به ذهن مخاطبان رسانه‌ها، تبديل مفاهيم اوليه به پيام‌هاي تنزل‌يافته‌ي ثانويه است. به بيان ديگر، مفاهيم با گذر از صافي «بيان رسانه‌اي» تنزل مي‌يابند و به شکلي فشرده و اختصاري، در قالب «پيام» در ذهن مخاطب جاي مي‌گيرند. رواج علائم اختصاري و نشانه‌هاي قراردادي در عصر حاضر نيز تابع همين نحوه‌ي عملکرد رسانه‌هاست.

از اين‌رو غربي‌ها همه‌ي مفاهيم پيچيده و دشواري را که لازمه‌ي تربيت شهروندان دهکده‌ي جهاني بوده در قالب پيام‌هاي ساده و عامه فهم ملکه‌ي ذهن انسان‌هاي امروز کرده‌اند. حال اگر ما تصور کنيم که مي‌توانيم با استفاده از همين ابزار، به راحتي مفاهيم ناب اسلامي را در دل و جان مردم سرزمين‌مان بنشانيم به همين غرابتي دچار خواهيم شد که در شکل فعلي آگهي‌هاي تجاري نمايان است.

دچار اين توهم شده‌ايم که دعوت مردم به نماز اول وقت هم پيامي است از سنخ فراخوان عمومي به خريدن محصولات شرکت مينو يا ثبت‌نام در قرعه‌کشي بانک ملت. و از آن‌جا که اين توّهم عموميت يافته، تابلوي «نماز، مايه‌ي پاکيزگي» در کنار تابلوي «شوما، مايه‌ي پاکيزگي» نصب مي‌شود. اساساً تبليغ يک کالا بدين معناست که آن کالا به تازگي توليد شده و مردم کمتر از وجود آن مطلعند و لذا با انباشتن اماکن عمومي از تبليغاتش و با مددگيري از خشونتي که در ذات تبليغات پنهان است، مردم را جبراً مشتري آن کالا مي‌کنند. قدر مسلّم نماز و صدقه و اذکار اسلامي کالاهاي تازه توليدشده‌اي نيستند که لازم باشد مردم را وادار به مصرف آن‌ها کنيم.

ابزار تبليغات براي تثبيت موقعيت صاحبان صنايع کارايي فراواني از خود نشان مي‌دهند و حتي در همين مملکت خودمان چنان مؤثر بوده‌اند که بسياري از مردم لفظ «کلينکس» را به کار مي‌برند، در حالي‌که مقصودشان دستمال کاغذي است. يا «پيسي» مفهوم دقيق‌تري از نوشابه را به ذهنشان متبادر مي‌کند تا خود کلمه‌ي نوشابه. اما همين ابزار در برابر انتقال مفاهيم معنوي به شدت مقاومت مي‌کنند و با وجود قدرت و خشونت پنهاني که در ذاتشان نهفته است، در رهنمون شدن مردم به وادي خيرناتوان مي‌مانند. گذشته از اين‌ها اگر هم اين وسايل در تبليغ دين مؤثر واقع مي‌شدند به کار ما نمي‌آمدند، چرا که راه حق را خير به قدم اختيار نمي‌توان پيمود. شيوه‌ي تبليغ دين را با بررسي سيره‌ي انبياء و ائمه مي‌توان دريافت.

با اين همه از آن‌جا که دست‌اندرکاران تصور مي‌کنند به واسطه‌ي «ظرف ابزار تبليغاتي» مي‌توان «مظروف مفاهيم ديني» را اشاعه داد، کماکان اصرار دارند با افزودن بر تابلوهاي تبليغات نماز «فرهنگ نماز» را ترويج کنند و به همان‌گونه از فرهنگ نماز سخن مي‌گويند که از «فرهنگ ماشين لباسشويي»!

تصور ظروف و مظروف در خصوص ابزار و ادوات غربي کماکان باقي است و عمده‌ي برنامه‌ريزان فرهنگي هرگز به اين فکر نمي‌افتند که اگر قرار باشد هر پيامي را به وسيله‌ي رسانه‌ها منتقل کرد، چرا ما هنوز هم نتوانسته‌ايم در عرصه‌هاي متفاوت رسانه‌اي، قالب مناسبي براي بيان معتقدات خويش بيابيم.

در تلويزيون، نتيجه‌ي اين غفلت ساخته شدن برنامه‌هايي است که همچنان در القاي معاني مذهبي به مخاطبان خويش مي‌کوشند، اما توفيقي حاصل نمي‌کنند. براي بزرگداشت جشني مذهبي قالب «شو» را برمي‌گزينند و سعي دارند در همان قالب، نکات برگزيده‌ي واقعه‌اي همچون بعثت حضرت رسول اکرم(ص) را بيان کنند و نتيجه اين مي‌شود که مخاطب به دليل ناهمخواني قالب و محتوا، يا از برنامه‌گريزان مي‌شود و يا اين بخش برنامه را جدي نمي‌گيرد و براي ديدن ديگر قسمت‌ها انتظار مي‌کشد.

البته چنين برنامه‌هايي از همان سال‌هاي اوليه‌ي پيروزي انقلاب از تلويزيون پخش شده‌اند و بينندگان به اين تعارضات خو گرفته‌اند. اما اتفاقات خطرناکي که اخيراً در فرم کلي برنامه‌سازي تلويزيون ديده مي‌شود حاکي از نوعي تلاش جمعي براي يکسان‌سازي فرهنگي است. بدين‌معنا که قصد دارند فرهنگ تازه رواج يافته‌ي توسعه را با فرهنگ ديني جمع کنند.

چندي پيش در يکي از برنامه‌هاي کودک و نوجوان شبکه‌ي دو، نوجواني به عنوان مجري برنامه در کنار يکي از اساتيد علوم ارتباطات نشسته بود و اين استاد که احتمالاً در دانشگاه‌هاي کشور نيز تدريس مي‌کند، به دعوت آن مجري سعي داشت، مفهوم ساده‌اي از سير ارتباطات براي مخاطبان خردسال توضيح دهد. کارشناس مذکور در کنار کامپيوتري که نام برنامه در مونيتور آن تکرار مي‌شد، سخناني به اين مضمون گفت: «انسان‌هاي اوليه همواره سعي داشتند با يکديگر ارتباط برقرار کنند و براي اين کار متوسل به نشانه‌هاي تصويري مي‌شدند تا اين‌که زبان اختراع شد. زبان، يگانه وسيله‌ي ارتباطي بشر بود تا اين‌که انسان‌ها در دوره‌ي رنسانس موفق به اختراع چاپ شدند و از آن به بعد کلمات چاپي به عنوان يکي ديگر از وسايل ارتباطي بشر، تحول مهمي در زندگي آدميان ايجاد کردند. چندي بعد تلگراف اختراع شد و از پسِ آن تلفن و بي‌سيم و راديو و تلويزيون و... اکنون ما توانسته‌ايم آسمان‌ها را به تسخير درآوريم و سپهر را بشکافيم و با پيدايش ماهواره، ارتباطات وارد مرحله‌ي جديدي شده و نسل بشر عرصه‌هاي جديدي را مي‌آزمايد. پيام‌هاي ارتباطي به سرعت مبادله مي‌شوند و انسان‌ها به واسطه‌ي انتقال اين پيام‌ها با يکديگر آشنا مي‌شوند...»

سخنان استاد مذکور بلافاصله قطع شد به فضاي جديدي که همان مجري نوجوان در آن ايستاده و مي‌گفت: «به اين ترتيب اگر خداوند مهربان را فرستنده‌ي پيام فرض کنيم و ما انسان‌ها گيرنده‌ي پيام باشيم، انبيا و اديان نقش واسطه و منتقل‌کننده‌ي پيام‌ها را به عهده داشتند. ما انسان‌ها هم بايد در قبال اين زحمات پيام‌هايي بفرستيم. مي‌دانيد پيامي که ما مي‌فرستيم چيست؟ نماز»!!

اين‌گونه فجايع فرهنگي، بي‌سابقه نيستند و نتيجه‌ي مستقيم شيوع فرهنگ توسعه در سازمان‌هاي فرهنگي هنري کشور به شمار مي‌آيند. در تبليغات تلويزيوني نيز چنين اتفاقاتي ديده مي‌شود و في‌المثل بيمه بودن را از ملزومات هوشياري و داشتن عقل سليم ذکر مي‌کنند! و ظاهراً براي کسي اهميت ندارد چگونه بايد به کودکي که شبانه روز چنين اباطيلي را در قالب شعر زمزمه مي‌کند، مفاهيمي چون «توکل»، «تسليم» و «رضا» را آموخت.

در راديو «پيام» نيز که مشخصاً به انگيزه‌ي تطابق با صورت غربي راديو موجوديت يافته، چنين نمونه‌هايي به فراواني مشاهده مي‌شود. دردناک‌ترين اتفاقي که در اين راديو ـ و در سطحي وسيع‌تر در همه کشور ـ روي مي‌دهد مشارکت جمعي به منظور انهدام کامل زبان فارسي است!

بشر امروز تصور مي‌کند زبان هم يکي از رسانه‌هاي گروهي است و آن را به مثابه‌ي «وسيله‌اي در خدمت ارتباطات اجتماعي» اعتبار مي‌کند. به عبارت ديگر «زبان محاورات» را بدل از معناي حقيقي زبان گرفته و آن را مجموعه‌اي از نشانه‌هاي قراردادي به قصد ايجاد ارتباط جمعي ميان افراد مي‌پندارد. احتمالاً اگر در چنين وانفسايي گفته شود «حروف بسط کلام ازلي‌اند که رهنماي انسان به حقيقت مي‌شوند» و «منشور حقيقت در زبان جلوه مي‌يابد» و «تصور اين‌که حافظ و مولانا به منظور ايجاد رابطه با آدم‌ها و انتقال مفاهيم شعر مي‌گفته‌اند مضحک است «به گوينده همچون مسافري از کرات آسماني مي‌نگرند و بر حالش تأسف مي‌خورند!

راديو پيام رسماً از عموم مردم دعوت مي‌کند که در «واژه‌گزيني» شرکت کنند و هر واژه‌اي را براي ورود به حيطه‌ي کلمات معمول در زبان فارسي مناسب مي‌دانند به اين راديو اطلاع دهند. مثل اين‌که از مردم درخواست کنيم هر نظري در مورد اصلاح طرح گنبد مسجد شيخ لطف‌اللّه دارند سريعاً اعلام کنند!

چند نمونه‌ي مذکور شواهد کوچکي از رواج فرهنگ توسعه و تفکر رسانه‌اي در فضاي فرهنگي کشور ماست و آن‌چه در آينده روي خواهد داد هولناک‌تر از اشارات پراکنده‌ي اين نوشته خواهد بود.

يکي از تبعات اصلي گسترش فرهنگ توسعه، غيرضروري پنداشتن توجه به حقيقت فرهنگ و هنر است. گسترش توسعه ملازم با اشاعه‌ي تصور اوتيليتاريستي است و از اين‌رو عجيب نيست اگر بسياري حتي نگارش چنين مقالاتي را غيرضروري بپندارند. معتقدان به توسعه قرباني کردن فرهنگ سنّتي و توابعش از جمله زبان را بهاي ناچيزي براي تحقق اهداف‌شان مي‌پندارند و بنابراين گفته‌هاي ما اصلاً در محدوده‌ي تصورات آن‌ها از عالم وجود موضوعيت ندارد.

 

توسعه و تأخر فرهنگی

 

 مهدی حسین زاده فرمی ، محسن کرمانی

 چکیده :

      بسیاری از کشورهای در حال توسعه جهت حرکت در مسیر توسعه از نظریه نوسازی (modernization theory) کمک گرفته اند. این شیوه برخورد ، دلایل توسعه نیافتگی را نتیجه نقائص عناصر ساختی کارکردی درون جامعه می داند. پیروان این مکتب معتقدند که این عناصر را می توان از طریق اشاعه فرهنگ جوامع توسعه یافته از بین برد. در جریان این اشاعه میان عناصر مادی و غیر مادی فرهنگ یک شکاف و فاصله ایجاد می شود، این پدیده که گاه اثرات مخربی نیز دارد تأخر فرهنگی نامیده می شود به عنوان مثال: می توان از ورود آپارتمان به کشورهای جهان سوم نام برد، در اینجا ساختمان آپارتمان جزء فرهنگ مادی و هنجارها و ارزشهای آپارتمان نشینی جزء فرهنگ غیر مادی به حساب می آیند. بسیاری از مردم در جوامع در حال توسعه آپارتمان نشین هستند ولی دارای فرهنگ آپارتمان نشینی نمی باشند؛ زیرا انقلابهای علمی و تکنولوژیکی مرز جغرافیایی خاصی را نمی شناسند و از طرفی می توانند به سرعت حادث شوند و اشاعه پیدا کنند ولی انقلابهای اجتماعی و فرهنگی در جبر مرزهای جغرافیایی خاصی قرار می گیرند و به زمان طولانی جهت اشاعه نیاز دارند. چون در یک مدت زمان کوتاه نمی توان عادات، هنجارها و قالب های نگرش را تغییر داد. مقاله حاضر تلاشی است در جهت نشان دادن پدیده تأخر فرهنگی و تأثیرات ناشی از آن بر جریان رشد و توسعه جوامع در حال توسعه، محور اصلی بحث بر مباحث نظری پیرامون موضوع مبتنی است، در پایان نیز نتایج یک مطالعه توصیفی در باب فرهنگ استفاده از اینترنت در شهرستان کاشان در سال 1387 ارائه شده است.

 واژگان کلیدی: توسعه، توسعه نیافتگی، نظریه نوسازی، تأخر فرهنگی، اشاعه